| عقل ِ سرخ | |
|
جمعه ٩ فروردین ۱۳۸٧
من ٍ روشن
یکبار در سه سالگی عامدانه چشم از او به بی اعتنایی برداشته بودند؛ آنآ بار ِ انار داده بود. آن لحظه هر چند سال یک بار، میوه ای متفاوت می داد: سال ششم اشک، سال سیزدهم سکوت، سال هفدهم عشق، سال بیست و یکم تنهایی خود بسنده؛ و او حالا در سال بیست و سوم دارد می اندیشد که ممکن است همه ی دوره های زندگی اش و همینطور اعتقاد حالایش به اراده ی انسان، برای همیشه رفتن سمت انسان اش، تنها واکنش های مختلفی باشند به لحظه ای مثلا در سه سالگی اش. اما او می اندیشد، درست که غرق شدن هایش در تمام این "هرچند سال" ها خودآگاه نبوده، ولی این میوه ی آخر حتی اگر محصول آن لحظه یا هر خلا دیگری باشد، چون خودآگاه زندگی اش خواهد کرد، ارزش اش را خواهد یافت. او می گوید تاکید کنم که اگر معتقدید خودآگاه نمی شود غرق شد، بگویم که خودآگاه می شود آنچنان درگیر شد که هیچ غرق شدنی به پای عمق اش نرسد.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٠۱ ق.ظ توسط آرزو ایستاده است بالای سر این نوشته به خرده گرفتن. می گوید: من ام که به درگیری، خودآگاه و اعتقاد معنی می دهم. معنا در خودِ این ها - ی بدون صاحب - نیست و بسته به من که که ام، چه می خواهم، کجایم، چرا انتخاب شان می کنم، چطور می بینم شان و چگونه زندگی شان می کنم، رنگ می گیرند و معنایی منحصر به فرد میابند. یکشنبه ٤ فروردین ۱۳۸٧
قصه ات چُنان است که من <با تمام ٍ جان زیستن> اش را گریسته ام.
از آن هنگام که گودی زیر ِ لب پایین، پشت پلک ها و وسط پیشانی ام با خواندن نامه ی کوتاه ات، که گفته بودی دیگر نه گذشته برایت اهمیت دارد و نه آینده ، به عرقِ سرد نشسته بود، تا بغض های بی اختیار ِ پای تلفن، تا <از تو انتظار نداشتم> و زوزه ی گریه هایم، تا تصمیم به من ماندن ام، و نامه ی <پرواز> ات، همه اولین بود. اولین عرق سرد، اولین لرزیدن صدا پای تلفن، اولین زوزه و ... اولین تصمیم. این ها من. ــ که فقط من می دانم یعنی چه این ها. که فاجعه ی بوده و حالای هست ام را فقط من می دانم. اما تو. گفته بودی آدم می تواند ذره ذره ی انسانی را که ساخته، آن هم میان چنین لجنزاری، ذره ذره هم واگذار کند. راست اش تا آن روز هیچ گاه نخواسته بودم بپذیرم که آنچه با جان مان آمیخته بتواند روزی از ما جدا شود. راست اش همیشه فکر می کردم که انسان جام نیست که ریز ریز شود؛ حق با توست، ظریفتر است، ولی من جانی می دیدم در انسان که اگر رفتن را شناخت، که اگر خودش را در رفتن بازشناخت، هیچ گاه از هم گسیخته باقی نخواهد ماند. هنوز هم نمی دانم. اما در مواجهه با تو، از بزرگی ات، و به تبَعْ بزرگی آنچه از دست داده ای، توانستم این امکان را تصور کنم و بپذیرم ؛ قائل شدم به بی نهایتِ پس و سقوط. من به تو ایمان دارم. اگرچه با همان ترس و با همان عشق که می دانی. با همان ها که از مرزی فاجعه بار گریختند و به امروز رسیدند. به امروز، تا من بتوانم با تو از باور داشتن بگویم. جمعه ٢ فروردین ۱۳۸٧
یکی باید نقاشی کند
و بعد از آن و بعد تر و بعد تر ...
پ.پ.ن: دور دوم را دیگر نمی شود حتی نقاشی کرد، قطعه ی موسیقی ای، چیزی با این حد امکاناتِ بیانِ حال و وضع لازم است. ؛)
شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٦
- شب ها و روز ها به مطالبِ جوابی که می خواست به نامه اش بدهد فکر کرده بود و او که پرسیده بود چرا جواب نامه اش را نمی دهد، خشمگین شده بود که این چه سوالی است؛ او که دارد شب ها و روز ها در ذهن اش خط به خط نامه را می نویسد! - می خواست از ف. بپرسد که قصد اش از چنین مثلث دوستی ای چیست. خودش را در هزار فکر کشت و نپرسید. - با توجه به متوسط شعور جمع، انتظار داشت که اگر او مدیر جلسات است، تصمیماتی که به اضطرارْ بدون وجود او برای زمانِ جلسات گرفته می شود، به اطلاع اش رسانده شود. در اولین موردی که پیش آمد اینطور نشد. او خشمگین و ناامید شد و حرفی نزد. - می خواست به م. بگوید که این "تو چقدر خوبی" گفتن های با هزار خلاقیت، با ماندن در این حد از رابطه کم کم دارد بی معنی میشود. به نظرش وقت اش رسیده بود که در مورد چارچوب و خواست هایشان با هم حرف بزنند. اما فقط به تدریج و بی که حساسیت ایجاد کند، از گفتن های خودش کم کرد و دور تر ایستاد. - هدیه را بهش می دهد و قرار می گذارند که بعدا بازش کند. هیچوقت نمی پرسد که از هدیه خوشش آمد یا نه.
پنجشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٦
می دانم، می دانم <آن را که خبر شد ...> اما در هر صورت ترجیح ام بر این است که بگویم و با گفتن بتوانم ازشان بگذرم. دریغ! دریغ که لایه به لایه چرک و دروغ است.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤٤ ق.ظ توسط آرزو چند هفته ای هست که می بینم اسم !Dubuto را برای اینجای حالا نمی خواهم. به نظر ام می رسد که در آستانه ی تغییری هستم که هرچقدر هم که هرچه باشد، آن تردیدِ پا در هوای حاکم به هر لحظه و محکوم به ابدی بودن نیست. در آستانه می توان پا پس کشید. ( خیلی هم برایم روشن نیست چه خانه ایست که پا به سمت اش چرخانده ام تا پا پس کشیدن یا نکشیدن ازش بار ارزشی داشته باشد برام. ) تاریکی ِ آستانه اش بوی صراحت می دهد. نه سادگی و شاید نه حتی صداقت. متاسفم؛ که برای این خوب ها زود ام. اسم اش را می گذارم عقل ِ سرخ. صرفا برای اینکه ترکیب این دو کلمه مرا یاد آنچه به هوایش رفته ام می اندازد. حساب مرا از تمام دلداده ها و از تمام آدم های خوب و آرام و بفکر و بجا ی دنیا جدا کنید؛ فعلا بگذاریدم در گروه سگ ها. شاید پای رفتن ام آزاد شد. چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٦
در ذهن
سخت و سنگین نشسته است که یاد ات هست این کارتون ها را وقتی به خیال می رفتند؟ که برق می زدند و سرمه ایِ یک دستِ آسمانشان می درخشید؟ که همه چیز در هاله ای از نور ِ سیمگونْ رویایی می شد؟ سخت و سنگین نشسته است که چرا خیلی وقت ها همه چیز را از کادر بیرون می کنی، حتی این زمان عبوس را، و از تک لحظه ها چونان می نوشی که انگار دمی بعد قرار نیست تمام آنچه از نظر بیرون گذاشته ای داخل بیاوری و بنشینی به تماشای واقعیتِ پر ابهام و بعد بمانی به راه و رفتن های گام به گام؟ می گویی شیرین و می دانی خیالِ شیرین. می گویی خواست و می دانی آن مبهم پیچیده به ذره هات را می گویی. خودت هم باور نمی کنی. نشسته است به تمسخر که <چون روشن شود، چون نزدیک شود میبینی که هیچ است.> و باز تویی و آن، که جایی دورتر از پیش ایستاده به <دیدی گفتم؟!> و تویی دور تر و دور تر. نه! زندگی جایی برای تکرار نیست. بیا و مثل همه ی کنار گذاشتن های بیمار ات این رنگ پاشیدن ها را کنار بگذار. بیا و کمی خشک نگاه کن. با شعور و خشک. انقدر این چشمه ات ویرانْ جوشان هست، که به وقت اش که نقب بزنی، دوباره دنیات را سیراب کند. اینبار به جا. نکرد هم چه کنم؟ نکرده. من نه می توانم آرام و رام از غلط های فاحش سمت درست حرکت کنم و نه می توانم در این شیوه های زیستن که جواب نمی دهند بمانم. من می پرم آن سمتِ غلط هام و از آن سمتِ باز غلط، به درست ام نزدیک می شوم. حتی اگر غلطِ وَر ِ اولِ جوق، غلط منحصر به فرد و زیبایی باشد. حتی اگر پریدنِ به این ور، به معنی از دست دادنِ زیباییم باشد.
چهارشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٦
پیمان بسته ام.
<حواریون در همین حیص و بیص، خود را در میخانه ی سیمون قیروانی پنهان ساخته بودند. آن ها منتظر ِ اتمام تصلیب و فرو افتادنِ شب بودند تا بتوانند دور از چشم دیگران بگریزند. در حالیکه پشت چلیک های شراب چمباتمه زده بودند، با گوش های تیز کرده به هلهله ی مردمی که می گذشتند، گوش می دادند. تمامی جمعیتِ شهر از زن و مرد به سوی جلجتا دوان بودند. آنان عید خوبی را پشت سر گذارده، در خوردن گوشت و نوشیدن شراب اسراف کرده بودند و اینک محض وقت گذرانی به جلجتا می رفتند.
یکشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٦
ياری کن.
از افتادن در دام ِ خود بپرهیزید. سهشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٦
توضيح-۱
بی وجدان ترین خدا در من به قضاوت نشسته است و من پیش و بیش از همه قربانیِ این ندای پیوسته حاضر بوده ام. خدایی که همهْ دشمنی ست . که چشم اش جز نقص و ایراد و کمی چیزی نمی بیند و حس یاس و ناتوانی و ترس و همه ی بد های همه ی اعصار و آدم ها را در خود جمع کرده است. و من سال های طولانی به این حساب که <من> است، گوش سپرده بودم اش. مجالِ چند ساله ای هم پیش آمد که تشدید کننده ی نتیجه ی این گوش سپردن، یعنی انکار ِ آنچه هستم، شد. و اینگونه شد که ویران ام کردم و رَنگی برای خواست، برای خود، نماند. با همان هوش اش که همیشه تشخیص می دهد کِی و چگونه چه چیزی بگوید تا تسلیم اش شوم می گوید: <از چشم ها می افتی.> می گویم:<اگر خودم باشم که می افتد، زندگی ست.> پنجشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٦
انگار کن که کسی به من تجاوز کرده باشد، که جزء به جزء انکار ام کرده باشد، و انگار کن که آن کس خودم بوده باشم. حالا تمام سال های ۸۱ تا ۸۵ اینطور به نظر ام می رسند. کمتر از دو سال است که سعی می کنم واقعیت ها را ببینم و فاصله ی بنیان های آنچه در ذهن ام می گذرد را با واقعیت کم کنم. [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
